تبليغاتX
جلیز ولیز
اللهم طال الانتظار و شمت بنا الفجار و صعب علينا الانتصار


+ نوشته شده توسط الکترون در پنجشنبه سوم تیر 1389 و ساعت 15:19 |

بهانه آوردن خوب نیست؛ اما بهانه داشتن برای حرکت به درگاه با شکوهت که بوی خدا می دهد و خزان دل را به بهار جاودانه ی محبتت پیوند می زند، زیباست. 
چه خوب است که تو بهانه ی تمام کارها باشی؛ بهانه ی دوست داشتن، کار کردن، زندگی کردن، محبت کردن و... و چه زیباست از تو گفتن...و چه جان بخش است از تو شنیدن... 
کاش بهار امسال ما با بهار جاودانه ی دوران طلایی ظهورت قرین شود. 

کاش همه ی بهانه ها بهانه ی بودنت باشند.




+ نوشته شده توسط الکترون در پنجشنبه ششم اسفند 1388 و ساعت 2:33 |

فَليُبَلِّغِ الحاضِرِالغائِبَ وَالوالِدِ الوَلَدَ الی یُومِ القِيامَة

 پس برسانند حاضران غائبان را و پدران فرزندان را تا روز قيامت.


                             فرازی از خطابه غديرپيامبر خدا (صلی الله عليه وآله)

 

چیزی در مورد خطابه غدیر میدونید؟

خیلی بامزه است( و البته خیلی هم دردناکه!). من عمریه مسلمونم. تو کل دوران مدرسه و بخشی از دوران دانشگاه کلی درسهای دینی پاس کردم. اونوقت تا چند سال پیش نمیدونستم چیزی به عنوان خطابه غدیر  داریم!

اونم خطابه ای که این همه پیامبر خدا (ص) تاکید می کنند که همه حاضران کامل بشنوند و بعد هم به غایبان برسونند. و همینطور والدین به  فرزندان تا قیامت این پیام رو منتقل کنند....

امیدوارم شما مثل من تا این حد از قافله عقب نمونده باشید

از این لینک می تونید کتاب خطابه غدیر رو دانلود کنید:

http://www.ghadirekhom.com/uploads/khatabeghadir_pdf_ebook.pdf

 

تو این خطبه نکات خیلی مهمی هست که لازمه بهش توجه بشه.

ان شاءالله همگی بتونیم به سفارش رسول خدا(ص) عمل کنیم و پیام این خطبه مهم رو به عزیزانمون منتقل کنیم.

 

راستی؛   

                               عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده توسط الکترون در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 3:46 |

                    پریشون بودم...

                    بهم گفت: چرا به اون مراجعه نمی­کنی؟

                    فکر کردم داره سر به سرم می­ذاره، اما وقتی دیدم خیلی مطمئن حرف می­زنه،

                   تعجب­زده پرسیدم: مگه میشه؟ آخه مگه من کی هستم؟

                   گفت: اون اونقدر کریم و بزرگوار هست که

                   حتی اگه فراموشش کرده باشی، فراموشت نمی­کنه.

                  حتی اگه از حالش بی­خبر باشی، از حالت بی­خبر نمی­مونه.

                  حتی اگه تو غربت تنها رهاش کرده باشی،اون کهف حصین و پناهگاه امن تو باقی می­مونه و

                  حتی اگه فرزند گناهکار و ناخلف هم که باشی،باز اون پدر مهربون و شفیق و بزرگوار و دانشمند توست.

                  همین الآن بدون هیچ آداب و ترتیبی بهش مراجعه کن و دستتو بذار تو دستش...

                  و ازش بخواه کمکت کنه، تو هم در حد توانت دست بقیه بچه­های درمونده­اش رو بگیری و متوجه پدر مهربونشون کنی....

+ نوشته شده توسط الکترون در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 13:10 |
امام زمان

با تمام وجودم این غم بزرگ را خدمتتون تسلیت عرض می کنم و عاجزانه تقاضا می کنم دعا بفرمایید ما هم با امام زمانمون معامله ای مشابه نداشته باشیم.

التماس دعا

+ نوشته شده توسط الکترون در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 22:17 |

وباز محرم رسید. . .

وباز دلها محزون و چشمها اشکبارند... وباز شهر رنگ محرم گرفته است. . .

شاید در چنین روزهایی بارها و بارها از خود پرسیدهایم : اگر آنروز من آنجا بودم و ندای هل من ناصرٍینصرنی امام (ع) را میشنیدم، چگونه پاسخ میدادم؟ روسفید بودم یا . . .

ویا شاید بارها و بارها در دل کوفیان را لعن کردهایم و آرزو نمودهایم: کاش من هم آنجا بودم ودر حد توانم از امامم دفاع میکردم. . .

اکنون، سالهاست ندای هل من ناصرٍینصرنی دیگری به گوش میرسد.

اکنون

       فرزند حسین(ع) تنها مانده است.

       فرزند حسین (ع) غریب است.

       همان فرزندی که هر صبح و شام در عزای جد بزرگواش خون میگرید.

و کاش هر روز از خود بپرسیم: امروز در برابر این ندا پاسخ من چگونه است؟

همت کنیم و به نصرتش بیاییم. همت کنیم و فقط اندکی از غربت این عزیز بکاهیم. این پدرمهربان در میان فرزندانش هم غریب مانده است.

همت کنیم نگذاریم تاریخ مدام تکرار شود.

همت کنیم و نصرتش دهیم. . .

یا حق

+ نوشته شده توسط الکترون در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 12:52 |

 

 

میگویند، در شبهای قدر تقدیر یکساله ما را خدمت شما عرضه میکنند. و شما برای رفع مقدرات سو ء فرزندانتان به درگاه خداوند دست به دعا بر میدارید، آن هم با حالت اضطرار...

تا شب بیست و سوم که تقدیر نهایی امضا میشود، بسیاری از پیش آمدهای بدی که به دلیل اعمال خودمان برای ما مقدر شده بود( مانند مرگ ناجور، بیایمانی، گمراهی، گرفتاری، ...) به برکت دعای شما از فرزندانتان دفع میشود.

شما در این شبها برای ما به اضطرار میافتید و دعا میکنید. ولی ما آنقدر بیمعرفت هستیم که جواب لطف شما را با بیاعتنایی و اتلاف وقت و روزمرگی میدهیم... برای شما که هیچ، برای خودمان هم نه قدمی برمیداریم و نه دعایی میکنیم... بیمعرفتیم!

.

.

در این شبهای عزیز،

برای شفای بیماران

برای رفع مشکل گرفتاران

برای التیام درد دردمندان

برای رفع فقر فقیران

و ... 

هم دعا میکنم.

 

اما بزرگترین دعای من در این لحظات عظیم،

سلامتی و فرج شماست.

 

چرا که در عصر طلایی ظهور و با حکومت عدل شما،

هیچ دردمندی نمیماند،

 هیچ بیماری نمیماند،

هیچ گرسنهای نمیماند،

هیچ گرفتاری نمیماند، ....

عقلها کاملتر میشوند، چشمها شسته میشوند و جور دیگر...

 

ای خدای عزیز،

عاجزانه میخواهم، پدر بزرگوار ما را هر چه زودتر از زندان غیبت رهایی بخشی.

عاجزانه میخواهم، او را در پناه خود سلامت بداری.

عاجزانه میخواهم، قلب او را شاد گردانی.

و

عاجزانه میخواهم، در فرج او تعجیل نمایی.

 

اللّهم عجّل لولیک الفرج

آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده توسط الکترون در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 12:22 |

و باز عظمت این ساعات و لحظه ها هیجانی وصف نشدنی در این ذهن پریشان  ایجاد کرده است و مانع از بیان دقیق احساسات قلبی میشود...

پدر مهربانم (اجازه می خواهم از امشب جسارت نموده و مانند هر فرزندی که پدر خود را خطاب میکند، من نیز شما را با این عنوان بخوانم)، نمیدانم چگونه تولدتان را تبریک بگویم و چگونه خوشحالی خود را ابراز کنم...

چقدر خوشحالم وچقدر اندوهگین...

خوشحالم همانند فرزندی که در شب تولد بهترین پدر دنیا خوشحال است....

و اندوهگینم همانند فرزندی که از غربت بهترین پدر دنیا اندوهگین است.

.

.

پدر مهربانم، در همین شب بزرگ و به شکرانه این نعمت بزرگی که خداوند در این شب به من و تمام اهل عالم عطا کرده است، عهد میبندم در حد توانم گرهای از مشکلات دیگر فرزندانتان باز کنم و از شما عاجزانه میخواهم دعا کنید در این عهد سربلند باشم...

 

و از خدای بزرگ میخواهم عیدی امشب فرزنداتنان را ظهورتان قرار دهد...

هر لحظه منتظر آمدنتان هستیم

 

اللّهم عجّل لولیک الفرج

+ نوشته شده توسط الکترون در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 20:21 |

اگه از همه جا درمونده شدهای...

این بار می خوام خیلی صاف و پوست کنده، حرفی رو بزنم که تو پستهای قبلی هم یه جورایی بهش اشاره شده.

خدا وکیلی ماها تو زندگی مون چه مشکلی بالاتر از هدایت داریم؟؟؟؟؟؟

تا حالا بهش فکر کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این همه بالا و پایین پریدنها و به هر دری زدن هامون واسه چیه؟

من نمی دونم شمایی که این مطلبو می خونید چه دین و آئینی دارید.... این فعلاً خیلی برام مهم نیست.

اما اطمینان دارم این مطلب به درد همتون می خوره (حتی اگه هیچ دینی هم نداشته باشین).

.

.

.

آهااای مردم، خوب گوش بدین.....

همه ما ، همۀ همۀ ما یه پدر دانشمندِ قدرتمندِ ثروتمندِ مهربون ِ زنده داریم. که هر وقت بهش مراجعه کنیم، کمکمون می کنه.

 فرقی هم نمیکنه چه مسلکی داشته باشیم. فقط کافیه بهش مراجعه بکنیم و بخواهیم که کمکمون کنه...همین.

.

.

.

راه امتحانش هم خیلی ساده است. هیچ ترتیب و آداب خاصی لازم نداره. وقت قبلی هم نمی خواد. هر جا که هستی و به هر زبونی که دلت می خواد فقط کافیه بهش مراجعه کنی....

تا مراجعه نکنی متوجه مطلبی که گفتم نمیشی.

اما اگه تجربه اش کردی، میخوام که نتیجه شو (اگه دوست داری) به من هم بگی.

 

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده توسط الکترون در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 18:11 |

حقمان است که وجود نازنینش از چشمهای ناپاک ما پنهان باشد.

حقمان است در عصر غیبتش به سر بریم و از نعمتهای بیشمار دوران طلایی ظهورش بی بهره باشیم.

 

او از هر کسی نسبت به ما مهربانتر است (حتی از پدر و مادرمان) و او از هر کسی بیشتر برای ما نگران است...

مشکلات ما او را می رنجاند و لغزشهای ما دل او را به درد می آورد...

و باز برای ما دعا می کند که برگردیم و از راه خارج نشویم...

 

اما...

 در قبال تمام مهربانیها و بزرگواریهایش ما چه می کنیم؟

برای گشایش کارش و برای فرجش دعا نمی کنیم.

غربتش را درک نمی کنیم  و از اضطرارش مضطر نمی شویم.

در هیچ یک تصمیمات مهم زندگی مان به او مراجعه نمی کنیم در حالیکه اوست تنها حجت خدا و صاحب عصر.

اصلاً خیلی هامان سعی کرده ایم به کلی فراموشش کنیم.

یادمان نیست که او آخرین نفر و تنها بازمانده از بزرگوارانی است که امین خدا حضرت محمد (ص) درخطابه غدیر معرفی نمودند و از همه ما تعهد گرفتند که پیام غدیر را تا دنیا باقی است، هر نسل به نسل بعد منتقل کند و...

 

حقمان است در عصر غضب خداوند باشیم...

 

این حادثه انفجار روز گذشته در سامرا که باعث تخریب گلدسته های حرم مطهر پدر و پدر بزرگ ایشان و همچنین تخریب سقف سرداب غیبتشان شد، من را به نوشتن واداشت گر چه قلمم ناتوان است.

میدانم قلب هر انسانی از فجایع تروریستی به درد می آید...چه برسد به این حادثه وحشتناک که به عزیزترین و مقدسترین مکانهای ما اهانت شود.

 

چقدر او غریب است...

خدایا، خدایا اندوه را از قلب نازنیش دور نما.

خدایا بخواه که هیچ نخواهیم از تو مگر فرج و ظهور منجیمان را.

خدایا کمکمان کن هر لحظه در راه یاری او قدم برداریم و جز این هیچ قدمی برنداریم.

 

آمین

 

 

+ نوشته شده توسط الکترون در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 15:12 |

دیدین بعضیها خیلی دوست دارن تک باشن؟ حتی تو نوع لباس پوشیدن؟ خیلی وقتا ماها دوست داریم اگه یه چیز خوبی داریم، فقط واسه خودمون باشه، یا تو بعضی کارا با بقیه رقابت میکنیم و دلمون نمیخواد  تو اون مورد کسی به گردمون برسه...

البته اینا به این معنی نیست که آدمای خودخواهی هستیم ها! نه اصلاً منظورم این نیست. ما در حالیکه میتونیم خیلی فداکار و مهربون باشیم، میتونیم دوست داشه باشیم یه موفقیتهایی مختص ما باشه، یا تو یه کارایی از بقیه پیش باشیم.....

اما من یه مدتیه که یه گنج بزرگی رو پیدا کرده ام که دلم می خواد همه داشته باشنش. انگاری وقتی همه صاحب این گنج باشن، لذتش واسه همه بیشتر میشه!!

این گنج طوریه که اگه بخوای  میتونی پیداش کنی،.... و هر چی بیشتر ازش استفاده کنی  ارزشش بیشتر میشه!!!!!!

تازه ممکنه نقشه یه عالمه گنج دیگه رو هم بهمون نشون بده. 

یالّا دیگه بابا !!! بجنبین دیگه... کاش همگی می تونستین طعمش رو بچشین......

نظرتون چیه؟

+ نوشته شده توسط الکترون در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:40 |

یکی از بهترین دوستانم میگفت:

سوار اتوبوس شرکت واحد بودم و اتوبوس داشت از ایستگاه حرکت میکرد که خانوم پیر و ناتوانی رسید و با کلی خواهش و التماس گفت پسرم تورو خدا نگه دار، خدا خیرت بده... بذار منم سوارشم... خدا خانواده تو نگه داره... و راننده هم نگه داشت و گفت مادر بفرما بالا.....

این دوست خوب من میگفت:

من از این صحنه درس عجز و ناتوانی گرفتم... وقتی آدم به احتیاج خودش واقف باشه ودر عین حال بدونه که عاجز و ناتوانه چه جوری حاضره التماس کنه!!!.... ماها هنوز نفهمیدیم که چقدر ناتوانیم، چقدر عاجزیم و چقدر محتاج. به همین دلیله که هنوز بلد نیستیم چه جوری درخواست کنیم.

هر کاری که انجام میدیم میگیم خودم تلاش کردم، زحمت کشیدم، خواستم و تونستم. ای ول، عجب همتی دارم... و غافلیم که حتی نفس کشیدنمون هم دست خودمون نیست ! البته منکر این نیستم که هر انسانی تواناییهای خارق العادهای داره اما باید هر لحظه آگاه باشیم که همه اینها از روی یک موهبت بزرگ به من داده شده و هیچ چیزی بدون خواست و کمک لحظه به لحظه اون قدرت بزرگ انجام نمیشه. باید جایگاه عجز و احتیاج خودمونو درک کنیم....

این دوست خوب من میگفت و میگفت. و من خدا رو شکر میکردم که این دوست خوب رو تو زندگی من قرار داد که به وسیله اون تلنگری بخورم و متذکر بشم. و من باز خدا رو شکر میکردم که حتی از مسائلی که ظاهرشون زیاد خوشآیند نیست، میشه مفاهیمی رو درک کرد که ممکنه مسیر زندگی آدمو حسابی تغییر بده...

و من خدا رو شکر میکنم که در لحظه لحظه زندگیمون، در آسمانها و در زمین نشانههایی رو قرا داده، البته اگر تعقل کنیم....

 

لا حول و لا قوة اِلاّ بالله العلیّ العظیم

 

+ نوشته شده توسط الکترون در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:22 |

خدایا متشکرم.
تو چقدر مهربونی!!!!  چه جوری میشه از این همه لطفت تشکر کرد؟
من توانایی ندارم، تو به بهترین نحو از من بپذیر که:

 ممنون، ممنون، ممنون،..... هزار هزار بار ممنون. ممنون که لطف کردی و امینت و پسران پاکش  را به عنوان راهنمای  ما انتخاب کردی. ممنون که یه پناه گرم و مطمئن برای ما قرار دادی که همیشه و همیشه ما را به آغوش پر مهرشون میپذیرن واین اطمینان رو بهمون میدن که تنها نیستیم و حامیان مهربانتر از پدری داریم که تمام وجود به دست اوناست، و دیگه چه قوت قلبی بالاتر از این لازم داریم؟ فقط کافیه بخواهیم و به پناهشون بریم. همین....

خدا جون سالروز تولد امین پاکت، حضرت محمد مصطفی(ص)، و فرزند بزرگوارشون، امام جعفر صادق (ع)، را به خودت و همه مخلوقاتت و مخصوصاً شهزاده قلبم، حضرت مهدی (عج)، هزار هزار بار تبریک میگم.

خدایا میدونم ادب بندگی رو رعایت نکردم. اونقدر خوشحالم که نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم، خودت به بزرگواری ببخش.   

+ نوشته شده توسط الکترون در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 11:7 |

هرگز ترا به خواب ندیدم..... محال بود!

شهزادۀ من،

قریب دو ماه است ازآن شب شکوهمند می گذرد و من همچنان غرق در حیرت و شگفتی مدام با خود زمزمه می کنم :

اینها که گفتمت همه خواب و خیال بود      هرگز ترا به خواب ندیدم محال بود

نیاز به گفتن نیست که باور دارم خواجه خود روش بنده پروری داند...اما کرمت طمع مرا زیادتر می کند و باز دلم می خواهد که طلب کنم و مطمئنم که نه تنها بی جواب نمی مانم، بلکه بیش از انچه طلب کرده ام به من خواهی داد....پس....

شهزادۀ من

                   دست مرا بگیر.

 

+ نوشته شده توسط الکترون در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:57 |

آقا جان سلام

باز هم شب جمعه شد. بهتر است بگویم صبح جمعه. چون الآن ساعت ۵۵ دقیقه بامداد است. جمکران الآن حال و هوایی دارد برای خودش. راستی شما آنجایید؟ دوستدارانتان را می بینید؟

غرض از مزاحمت آنکه: می شود شما بگویید من چه کار کنم؟
آخر من هم می خواهم خدمتگزارتان باشم. اما هر کاری می کنم نمی شود. می دانید پدر و مادرها هر کاری برای فرزندانشان انجام می دهند امابچه ها هم دلشان می خواهد یک کاری بکنند تا کمی دل آنها را شاد کنند و بعد خودشان از این شادی در پوستشان نگنجند حتی با خریدن یک هدیه کوچک در روز مادر یا پدر....من هم الآن درست یک چنین حالتی دارم.
مدتی بود به سرم زده بود یاورتان باشم....اما بعد از مدتی دانستم که بد جوری ول معطلم. تو فرزندی باش که کمتر دل پدرش را خون کند...یاور بودنت پیش کش!

خلاصه اینکه هر کاری می کنم نمی شود که بشود. گفتم بیایم از خودتان بپرسم ...شاید شما صلاح بدانید و در این ذهن خاک گرفته من جرقه ای ایجاد شود و شیطان هم کمتر موش بدواند و ....بالاخره من هم بتوانم کاری انجام دهم که خدا را خوش بیاید و شما راضی باشید...هر چند که مثلاْ می خواستم با این کارم شما را غافلگیر کنم...
حکایت همان بچه ای است که پول هدیه اش را هم از پدر و مادرش می گیرد.اما خوب پدر و مادرها به روی خودشان نمی آورند که ما فهمیده ایم تو می خواهی برای ما کادو بخری!

راستی آقا جان باز محرم دارد می آید.هر چند که باید برای ما تمام روزها عاشورا باشد و تمام سرزمینها کربلا.... اما خودم می گویم ما. همان مایی که لحظات غفلتش و خسرانش همیشگی است.

إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ

آه از فرصتهایی که در غفلت و بی خبری قرن به قرن از دست می روند و بعدحسرت یک آنش را خواهیم خورد.

 

نکته: این پست با چند روز تاخیر ارسال شد.

 

+ نوشته شده توسط الکترون در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 21:57 |
آاااای مردم کجا می ریم؟ داریم چیکار می کنیم؟

نکنه بشیم لایق آیه صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ ...! کر و لال و کور ...!

رو چشمامون پرده غیبت کشیدیم و با خیال راحت نشستیم که امام ما غایبه....

بعضی وقتها هم شاید تو دلمون بگیم که کاش ظهور کنه و ما رو جزو سربازاش قبول کنه!

صدای هل من ناصر اون عزیز رو که تو تموم دنیا طنین افکنده  نمی شنویم که ما کریم و کور.....

آاااای مردم کجا می ریم؟ داریم چیکار می کنیم؟

امام حی و زنده مونو فراموش کرده ایم و مردم کوفه رو لعنت می کنیم که...

حیفه! حیفه! داریم زمانو از دست میدیم ....

او قرنهاست که اعلان عمومی کرده برای ثبت نام یاورانش ...

و ما در خیال منتظریم که شاید این جمعه بیاید....

همت کنیم و از قافله جا نمونیم. همت کنیم و از قافله جا نمونیم.

از او بخواهیم که برای ما دعا کند. دعا کند که معرفت حضورش را درک کنیم.

دعا کند که بیعت شکن نباشیم. دعا کند که تحت ولایت او باشیم.

دعا کند که ما همت کنیم و از قافله جا نمانیم................

یا حق

+ نوشته شده توسط الکترون در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 21:19 |

اگه کسی که خیلی دوستش دارین و خیلی براتون عزیزه و حاضرین تموم زندگیتونو براش بدین، یه خبر خیلی خیلی مهمی رو بهتون بده و ازتون بخواد اونو حفظش کنید و به یه بنده خدایی برسونید، و شما هم بهش قول بدین که : نگران نباش، من حتماً این کارو انجام می‎دم؛ آیا ممکنه که یادتون بره و خبرو نرسونید؟ فراموشش کنید؟ یا بی‎خیالش بشید؟

آیا نامردی نیست که به قولتون عمل نکنید؟ اونم قول به کسی که خیلی واستون باارزشه؟؟؟

یه سوال دیگه!

چقدر به امین خدا (حضرت محمد مصطفی (ص)) علاقه‎ مندین؟ چقدر بهشون ارادت دارین؟ اگه ایشون شمارو قابل بدونن و به عنوان پیام رسون انتخابتون کنن چه حالی بهتون دست میده؟ در مقابل پیام امین خدا شما چقدر امانتدار خواهید بود؟؟؟؟؟

یا حق..........

+ نوشته شده توسط الکترون در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 8:51 |
یکی از دوستان  گفته اگه گم بشه، می گرده یکی رو پیدا می کنه که بتونه اونو به خونشون برسونه.

همه ما تقریباً همینطوری هستیم.شاید غرور بعضی هامون اول اجازه نده که از کسی نشونی بپرسیم و یا بگیم که گم شده ایم  اما کم کم که اضطراب و اضطرار گریبانمو گرفت یواش یواش به چه کنم چه کنم می افتیم و سعی می کنیم یکی رو پیدا کنیم که بتونه کمکمون کنه...

اما مگه میشه از هر کسی راهو پرسید؟؟؟؟

بعضیها راهو بلد نیستن و واسه اینکه کم نیارن همینطوری ا...بختکی یه چیزی می پرونن و آدمو بیشتر گمراه می کنن....

یعضی ها هم از سردرگمی دیگرون لذت می برن و...

اما باید تو اون هول و ولا بگردی دنبال یکی که هم راهو بلد باشه و هم دلش برای توی گم شده بسوزه و هم راستگو باشه و چه بهتر اینکه اونقدر بزرگ منش باشه که دستتو بگیره و ببره بذاره درست دم در مقصدت، تا خیالت کاملاً راحت بشه.... 

کاش یه کمی به حرف امین خدا گوش می کردیم و اینطوری راه مستقیم رو گم نمی‎کردیم و تو هر چاله چوله‎ای نمی‎افتادیم

یا حق...

+ نوشته شده توسط الکترون در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 16:55 |

خیلی سال پیش، یه آدم خیلی بزرگ و راه بلد، دو تا نشونه واسه ما به ارث گذاشت که بعد از اون گم نشیم.

به همه مون گفت: تا زمونی که این دو نشونه را مد نظر داشته باشین، بهتون قول می دم که غیر ممکنه راهو گم کنین.....و این دو نشونه تا دنیا باقیه خواهند بود، تا هر کسی بخواد بتونه راهو پیدا کنه.

 منی که تا این اندازه از گم شدن می ترسم به نظرتون چقدر مدیون اون راه بلد هستم که به فکر من هم بوده؟

امین خدا همیشه ممنونتم

+ نوشته شده توسط الکترون در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 22:29 |

هیچ وقت گم شدین؟

پیش اومده که گم بشین؟ ......تو دوران بچه‎گی وقتی حواسمون پرت زرق و برق مغازه‎ها می شد و دست بزرگترا یا چادر مامانامونو  ول می‎کردیم.......... وای....بعد از این که حس می‎کردیم نکنه گم شده باشم؟، هاج و واج دور و ورمونو نگاه می‎کردیم و از رهگذرا می‎پرسیدیم : ببخشین شما مامان منو ندیدین؟ یا حتی بعضی وقتا می‎دویدیم و چادر یکی دیگه رو به امید اینکه مامانمونه می‎گرفتیم و گاهی هم چند قدمی  باهاش می‎رفتیم ، بعد که متوجه می شدیم اشتباه گرفتیم..... ای وای مثل اینکه واقعاً گم شده‎ام... بعد هم شاید می‎زدیم زیر گریه....

خدا وکیلی این اتفاقا واسه شما هم پیش اومده؟ ....گم شدن خیلی ترسناکه. یه هویی پشتت خالی میشه. چه دلهره ای تو دل آدم میافته!....

من می خوام هیچ وقت هیچ وقت گم نشم. تا آخر دنیا. راهش رو هم پیدا کردم. یعنی می‎دونستم ولی یادم رفته بود...

فعلاً تا بعد....

+ نوشته شده توسط الکترون در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 7:16 |